قسمت ششم داستان لاکپشت های نینجا

تعرفه تبلیغات در سایت

صبح شده بود سوزان حس میکرد یه نفرداره قلقلکش میده پس گفت=نکن میگم نکن.مایکی لبخندی زدو گفت=بلند شو استاد بیدارشده.سوزان لگد محکمی به مایکی زدو گفت=به من چه.وسرشوکردزیربالشت ناگهان مایکی فریاد زد=راف راف سوزان بیدار نمیشه.ناگهان سوزان پرید بالا و گفت چی نه من بیدارم و فوری لباساشوپوشید وقتی نگاه به ساعت کرد دست مایکی روکشید و ساعت و به اون نشون داد و گفت =الان ساعت چنده مایکی.مایکی نگاهی به ساعت کرد و گفت= اوپس ببخشیدساعت من فکرکنم خرابه که ساعت ۸ رونشون میده.سوزان بیرون رفت و دیدساعت ۴ صبح لئوداره تمرکز میکنه و امیلی بدبخت رو هم مجبور کرده تمرکز کنه ناگهان امیلی وسط تمرکز خوابش میبره و میفته روپای لئو .لئو اروم بغلش میکنه و میبره روتخت میخوابونتش و بعد لئو دوباره بیرون میاد چوب پنبه برمیداره ومیکنه تو گوش امیلی سوزان باخودش میگه=چرا داره اینکارومیکنه .بعد میبینه مایکی خوابش برده بعد صدای وحشتناک قاشق فلزی که داره روقابلمه میخوره همه رو بیدار میکنه استاد اروم بیرون میاد راف و دان و خواهرشون هم همینطور ولی مایکی باجیغ سوزان ازخواب میپره واز اتاق میپره بیرون ناگهان دان خوابالود دکمه ای روفشار میده ودشکی از زیر میاد  بیرون ووقتی مایکی تو گودی که جای تمرین بوده میوفته دشک اونو میگره من شروع میکنم به خندیدن همه هم میخندن و...

داستان ادامه دارد

نویسنده : خرم سلطان بازدید : 535 تاريخ : يکشنبه 13 مرداد 1392 ساعت: 13:55

آرشیو مطالب

نظر سنجی

به نظرتون من طرفدار کدوم لاکپشتم

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

فهرست وبلاگ