قسمت اخر داستان لاکپشت های نینجا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    دیگه همه رفتن خونه استاد با عصبانیت فریاد زد=وایسید.همه سفید شدن و وایسادن استاد=داناتلو و انجلا میرین و ساختمونی کناریمونو درست میکنین و دخترا میرن اونجایول.راف و لئو=اما استاد نمیشه یه بار ضد حال نزنین.استاد از اون نگاه های پرمعنی که فقط لاکپشتا معنیشو میفهمیدن کرد و لئو و راف اینجوری شدنهمه تااومدن شکایت کنن استاد گفت=امشب دخترا تو اتاقا و پسرا به خاطر این حرفا تا صبح تمرین و داناتلو و انجلا میرن خونه ی جدید دخترا رو درست کننWhoop De Dooامیلی از کنار لئو رد شد و پوس خندی زد.ناگهان لئو دستشو گرفت و برد تو اتاق و درو قفل کرد همه فریاد میزدن= لئو لئو.تو اتاق

    امیلی=چیه لئو هاناگهان لئو محکم زد تو دهن امیلیامیلی=هی تو به چه حقی...لئو=اینکارا فقط به خاطر اینکه من دوست داشتمه هامن من از ته ته قلبم دوست داشتم ولی ولی تو چی ها من من چون دوست داشتم اون چوب پنبه ها رو کردم تو گوشت کردم و شروع کرد به شعر خوندن=

    حالا که دست هایت چتر نمی شوند
    حالا که نگاهت ستاره نمی بارد
    حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم
    از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
    تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
    و آرامش خیالت ، ‌خیس اشک هایم نشود

    و ادامه داد امیلی من من روکسانا رو دوست ندارم حرفی نزدم چون دوست داشتم.ولئو امیلی رو تو بغلش گرفت و بوسیدتشFrench Kissناگهان راف درو شیکوند و وارد شد وقتی روکسانا این صحنه رو دید رفت جلو و تو گوش لئو این شعرو خوند=نمیتونم ببخشمت                   دور شو برو نبینمت
    تیکه ای بودی از دلم                گندیدی و بریدمت

    هزار و یک رنگی بدون              دروغ و نیرنگی بدون
    واسه دل عاشق من               بد نامی و ننگی بدون

    راهمو کج کردی لئو              عشقمو رد کردی لئو

    خودت ندونستی چی کردی     با من بد کردی لئو

    یادت میاد گفتم بهت               اگه نمیشی مرهمم
    تو رو خدا زخمم نشو              که تیکه پاره است بدنم

    تو عین ناباوریها                      تو هم شدی یه زخم نو
    هیچ نمیخوام مثل تو شم      از جلوی چشام برو

    سوزان پاشو محکم زد رو پای انسی و گفت=از مایکی جونم دور شو .مایکی نگاهی به سوزان کرد و اونا هم همدیگرو بوسیدنIn Love.مایکی نگاهی به انسی کرد انسی گفت من جلوی پای خواهرم سنگ نمیندازم.استاد گفت=نظرم برگشت ویه ماده رو ریخت رو چهارتا دختر و اونا تبدیل به لاکپشت شدن و باهم ازدواج کردن

    واما دخترا انسی و روکسانا اونا ازدواج کردن و وختر دار شدنBaby Girl

    و دختر لاکپشتا

    انجلاشدمهندس کامپیوترComputer

    جولیا و جنیفر به جنگیدن با دوشمنان همراه با برادراشون راف و لئو ادامه دادن

    استاد اسلانتر شد یه پروفسور معروف البته با لباس مبدل

    الیسا که تو اون پیشامد دهنش باز مونده بود شد یه نقاش البته بالباس مبدلPainter

    ودانی و مایکی یه زن ضلیلایی شدن خدا داند

    بای برا داستان بعدی همینجا ثبت نام کنید

    داستان بعدی اسمش هست عشق لاکپشتی

    بای بای

    نویسنده : خرم سلطان بازدید : 713 تاريخ : جمعه 25 مرداد 1392 ساعت: 3:03 قبل از ظهر
    برچسب‌ها : نظر یادتون نره,

    نظر سنجی

    به نظرتون من طرفدار کدوم لاکپشتم

    خبرنامه

    عضویت

    نام کاربري :
    رمز عبور :

    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها