قسمت چهارم داستان عشق لاکپشتی

ساخت وبلاگ

خلاصه استاد بادادو فریاد میگفت=کی رو دیوار نوشته کی کی رو زمین خاکستر ریخته کی کی گلا رو له کرده.همه به هم نگاه میکردن مایکی گفت=استاد رودیوار لئو نوشته خاکسترا هم خاکستر گل و شکلاته که راف برای خانم اما ریخته و...استاد=همتون گند کاریتونو جمع میکنید و خانما هم مرخصند.لاکپشتا به استاد نگاه کردن مضلومانه استاد=همین که گفتم.دخترا هم خداحافظی کردن و رفتن. استاد گفت مایکی به خاطر گند نزدن به خانه امروز عصر تمرین نمیکنی و بقیه ناهار خبری نیست فقط و فقط تمرین مایکی=هورا.بقیه=نهراف گوش مایکیو گرفت و کشیدو کشید مایکی=اخ اخ دردم گرفت.راف ولش کرد و گفت=توف مسخره دلقک پاچه خوار.مایکی=منم دیگه.راف انچنان مایکیو هل داد که سرش خورد به میز و خون اومد و مایکیم بیهوش شدراف=نه.همه=راف چی کار کردی.همه دور مایکی جمع شدن دانی گفت...

ادامه دارد

داستان/داستان/داستان لاکپشت های نینجا/,...
نویسنده : خرم سلطان بازدید : 695 تاريخ : دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 22:01

close
تبلیغات در اینترنت