داستان عشق لاکپشتی قسمت هفتم

تعرفه تبلیغات در سایت
ناگهان استاد وارد شد و گفت=ببخشید انگار اشتباه اومدم.دان پوسخندی زدو گفت استاد واقعا پیر شده. ناگهان استاد بایک ضربه دان غول پیکر رو نقش بر زمین کرد وگفت=پیرو پیرو میلرزی بر صدتا جوون می ارزی.وخندید.همه برای استاد دست زدن لئو رفت و کوچیک کننده رو اوورد و دانی و هستی رو کوچولو کرد ناگهان دخترای دیگه هم وارد شدن وشک الکتریکی باعث غش کردن و سپس همه چیزو یادشون رفتن شد استاد مجبور شد موافقت کند با ماندن دخترا چند روز بعد خبر گم شدن انها در شهر پیچید و... دیگه بسه صدتاه بدین بقیه دیگه فردا
نویسنده : خرم سلطان بازدید : 1015 تاريخ : 19 شهريور 1392 ساعت: 13:36

آرشیو مطالب

نظر سنجی

به نظرتون من طرفدار کدوم لاکپشتم

خبرنامه

عضویت

نام کاربري :
رمز عبور :

فهرست وبلاگ