داستان عشق لاکپشتی قسمت هفتم

ساخت وبلاگ
ناگهان استاد وارد شد و گفت=ببخشید انگار اشتباه اومدم.دان پوسخندی زدو گفت استاد واقعا پیر شده. ناگهان استاد بایک ضربه دان غول پیکر رو نقش بر زمین کرد وگفت=پیرو پیرو میلرزی بر صدتا جوون می ارزی.وخندید.همه برای استاد دست زدن لئو رفت و کوچیک کننده رو اوورد و دانی و هستی رو کوچولو کرد ناگهان دخترای دیگه هم وارد شدن وشک الکتریکی باعث غش کردن و سپس همه چیزو یادشون رفتن شد استاد مجبور شد موافقت کند با ماندن دخترا چند روز بعد خبر گم شدن انها در شهر پیچید و... دیگه بسه صدتاه بدین بقیه دیگه فرداداستان/لاکپشت ها/ داستان لاکپشت ها/ داستانه لاکپشت های نینجا/,...
نویسنده : خرم سلطان بازدید : 1026 تاريخ : 19 شهريور 1392 ساعت: 13:36

close
تبلیغات در اینترنت