قسمت سوم لاکپشت های نینجا

ساخت وبلاگ

شب شد همه وسایلشنو اماده کردن استاد در حال نصیحت کردم بود که مایکی فرار کرد...

استاد= مایکل انجلو پس از برگشتن یه روز کامل باید کرم بخوری و پیتزا خبری نیست مایکی=بله استاد من نرفته بودم بیرون شما منو ندیدین.لئو=افرین استاد درست زدین به هدف.استاد=وقت رفتنه لئوناردو مایکل انجلو و الیسا را به تو میسپارم فهمیدی.لئو=بله استاد.مایکی و الیسا=استاد.

نیمه شب بود تازه به دهانه ی فاضلاب رسیده بودن که دیدن یه جواهر داره میدرخشه .مایکی=وای چه خوشگله.

ناگهان دان خون بر زمین دید و فریاد زد=وای خون خون خون .جنیفر=یه بار دیگه جیغ بزنی باهمین خنجر سوراخ سوراخت میکنم فهمیدی.دان پرید تو بغل لئو وگفت=اگه به من اسیب برسونی لئو میکشتت.ناگهان راف جلو امدو گفت=خر کی باشه.ناگهان مایکی و الیسا ان گوشه نشستند و باهم فریاد میزدند=لئو یا راف جنیفر یا...جولیا =بس کنید ما باید بفهمیم این خون مال کیه؟...

قسمت سوم /داستان لاکپشت های نینجا,...
نویسنده : خرم سلطان بازدید : 563 تاريخ : چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 15:09

close
تبلیغات در اینترنت