خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا
ناگهان استاد وارد شد و گفت=ببخشید انگار اشتباه اومدم.دان پوسخندی زدو گفت استاد واقعا پیر شده. ناگهان استاد بایک ضربه دان غول پیکر رو نقش بر زمین کرد وگفت=پیرو پیرو میلرزی بر صدتا جوون می ارزی.وخندید.همه برای استاد دست زدن لئو رفت و کوچیک کننده رو اوورد و دانی و هستی رو کوچولو کرد ناگهان دخترای دیگه هم وارد شدن وشک الکتریکی باعث غش کردن و سپس همه چیزو یادشون رفتن شد استاد مجبور شد موافقت کند با ماندن دخترا چند روز بعد خبر گم شدن انها در شهر پیچید و... دیگه بسه صدتاه بدین بقیه دیگه فردا

برچسب: داستان,لاکپشت ها, داستان لاکپشت ها, داستانه لاکپشت های نینجا, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: 19 شهريور 1392 ساعت: 13:36

صفحه بندی