امی با نگرانی اسمونو نگاه میکردو دستانش را به هم میزد ناگهان جیغش به اسمان رفت ناخونش شسته بود تالینا اروم اروم از پله ها بالا رفت دستشو گرفت و با خونسردی دستشو داخل الکل کرد ونوس تند و تند از پله ها بالا اومد و نفس نفس زنان و با چشمانی سرخ شده فریاد زد=لاروتا کجاست هاها دریا کوش کوش.تالینا اروم اروم جلو اومد و گفت=اروم باش چرا اینقدر هس هس می کنی اونا رفتن بیرون ودیگه و.امی=نگاه ناخونمو پوره پوره شده.ونوس=بس کن دیگه اه.لاروتا=سلام.دریا=سلام حالتون چه طوره.ونوس=کجا بودین.لاروتا=پیش نامزد خانم خانما.دریا=-نمیدونی محمت عالی بود.امی=اره جون خودت بهتره به سن و سالتم توجه کنی .ونوس=تازه اون ترکیه.دریا=که چی.امی=وایییی لولو.راف=خاک تو سرت مایکی لومون دادی.ودخترا با تعجب و ترس گارد گرفتن مایک گفت=اونا نینجان و زد زیر خنده.ناگهان امی رفت جلو و انچنان سریع نانجیکویه مایکیو برداشت که مایکی هنوز داشت میخندید ناگهان دریا حمله کرد و همه شونو له کرد دانی هم اسپری بیهوش کننده رو زد تو صورتشون و اونا بیهوش شدن
نامردا نظر نمی دین باش ندین یه بار نظر ندین من با شما ها له کنم
چی گفتم
بای تا های
برچسب: داستان,لاکپشت ها, داستان لاکپشت ها, داستان لاکپشت های نینجا,
نویسنده: خرم سلطان
تاريخ: سه
شنبه
19 شهريور
1392 ساعت: 14:13