خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

بعد از حرف جنیفر همه به حال اومدن و به دنبال رد خون حرکت کردن تااین که دختری رو دیدن در محاصره ی یه مشت کروکدیل. مایکی=وای چه بزرگن.انجلا روبه دان کرد و گفت =دان نمیخوای غش کنی نترس اینبار میگیرمت. الیسا فریاد زد=دارن دخترو میخورن.جولیا و لئو باهم فریاد زدن=حمله.ان ها همه ی کروکدیل هارا پاره پاره کردن ان دختر سرش رابالا اورد ووقتی دید انها لاکپشتن فریادزد= منو نخورین.مایکی گفت=ماکاریت نداریم و همه به نشانه ی تایید سر تکان دادن دختره گفت=من سوزانم اوناهم لبخند زدن و انجلا تا امد معرفی کند دختره غش کردو...

ادامه دارد

 

برچسب: داستان,لاکپشت ها, داستان لاکپشت ها, داستانه لاکپشت های نینجا, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: پنجشنبه 10 مرداد 1392 ساعت: 11:23

صفحه بندی