خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

هنوز یک ثانیه از حرف استاد نگذشته بود که استاد گفت=مایکل انجلو و انسی.مایکی=استاد.استاد=برو.مایکی=چشم.انسی اومد جلوی مایکی و گفت=وای مایکی بیا ببینم چی شده.مایکی=باشه.ناگهان از روی زمین انسی ماهیتابه رو برداشت و محکم زدش تو صورت مایکیمایکی فریاد زد=مادر جان مردم.دان اومد و مایکی رو برداشت.انسی مایکی رو نگاه کرد و گفت=ببخشید اگه نمیزدم با اون تکه فلزت منو میکشتی.و همه انسی رو تشویق کردن.دیگه نوبته لئو و روکسانا بود روکسانا نگا کرد به لئو و گفت=اخه عزیزم خوبی.لئو گفت=اره عالیم.نگهان روکسانا پرید و شلاق الیسا رو گرفت و باهاش لئو رو شلاق زد و لئو فرار کرد و رفت پشت انجلا.دیگه نوبت دخترا با دخترا بود. ولی الیسا-انجلا-جنیفر-جولیا-تونستن دخترا رو شکست بدن و پس از هر پریزودی میگفتن اینم حق داداشامون.استاد دخترا رو تشویق کرد و به انها اجازه داد پس از نهار و استراحت برن بیرون سپس دخترا رفتن غذا درست کنن و مایکی نشست تلویزیون نگاه کنه الیسا و انسی هم رفتن کنارش دان و انجلا و سونیا هم شروع کردن به نگاه کردن مولکول ها راف و جنیفر شروع کردن مبارزه و دل ارا تشویقشون میکرد لئو و جولیا به روکسانا تمرکز کردن یاد میدادند استادهم رفت تو اتاق و ما نمیدونیم داشت چی کار میکرد سوزان و امیلی هم شروع کردن به اشپزی اما...

ادامه دارد

برچسب: نظر یادتون نره, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: پنجشنبه 17 مرداد 1392 ساعت: 14:47

صفحه بندی