خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

دیگه شب بود و وقت خواب لاکپشتا تازه ازاد شده بودند مایکی یه نقاشی رو برداشت یه گل بسیار زیبا روش بودمثل همیشه رونیکا باپیش بند و غذا تو دستش نقاشیواز مایکی گرفت و برد تو اتاق مایکی که پور بود از نقاشی های دختری به نام هستی اومد بیرون دوباره یه فیلی تو دست لئو بود دوباره رونیکا فیلمو از لئو گرفت و محکم زد تو سرش و میز غذاخوری رو نشون داد Whoop De Dooو رفت تو اتاق لئو که پر از فیلمای زیبایی بود که هنرپیشه ی اولشون دختر جوانی بود بانام سلنا تا اومد بیرون عکس یه جادوگر بانام اما رودید که تو دست راف بود با عصبانیت رفت و عکسو از اون گرفت و فوری رفت تو اتاق راف که پراز عکس اون دختر بود و عکسو پرت کرد زیر تخت وقتی اومد فریاد زد دانی بزارش سر جاش ناگهان همه به صف شدن و نشستن پای سفره استاد هم ارام ارام در حال راه رفتن بود ناگهان رونیکا دوید و استادو گرفت تو اغوشش و اونو در عرض یک ثانیه نشوند روی صندلی همه موقع غذا خوردن حق حرف زدن نداشتند غذا تمام شدو پسرا رفتن ضرفارو شستند رونیکا فریاد زد= لئو داره سلنا رو نشون میده لئو دویدو پرید روی مبل و اونو نگاه کرد

صبح شد رونیکا با اجازه ی استاد رفت بیرون ناگهان متوجه شد سروصدا تو کوچه ی بغلی خیلی ازار دهنده داره میشه رفت و دید اما  داره با با سلنا و هستی و لوسی داره دعوا میکنه و اون هم یه بیهوش کننده ای به سمت اونا پرت کرد بعد از بیهوش شذن انها...

ادامه داره

برچسب: نننننننننننننننننننظظظظظظظظظظظظظظظظظظظرررررررررررررررررررررر, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: جمعه 25 مرداد 1392 ساعت: 21:58

صفحه بندی