خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

لئو اسپریو برداشت و روی دیوار نوشت دوستت دارم.سلنا روشو چرخوندو گفت=ایش اه اه.از اونور دان دسته گلی گرفت دستش و دادش به لوسیلوسی هم دسته گلو انداخت پایین و روشو چرخوند از دان از اونور مایکیبرای هستی رقصید و هستی تند و تندو دست زد و افرین گفت.و اما راف و اما اما داشت به اونای دیگه نگاه میکرد که راف بهش نز دیگ شداینا مال تو اما هم با جادو همشونی خاکستر کرد و همه به غیر از مایکی اینجوری شدنکه ناگهان استاد وارد شد و فریاد زد...

ادامه دارد

برچسب: داستان,لاکپشت ها, داستان لاکپشت ها, داستانه لاکپشت های نینجا, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: يکشنبه 27 مرداد 1392 ساعت: 23:53

صفحه بندی