خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

خلاصه استاد بادادو فریاد میگفت=کی رو دیوار نوشته کی کی رو زمین خاکستر ریخته کی کی گلا رو له کرده.همه به هم نگاه میکردن مایکی گفت=استاد رودیوار لئو نوشته خاکسترا هم خاکستر گل و شکلاته که راف برای خانم اما ریخته و...استاد=همتون گند کاریتونو جمع میکنید و خانما هم مرخصند.لاکپشتا به استاد نگاه کردن مضلومانه استاد=همین که گفتم.دخترا هم خداحافظی کردن و رفتن. استاد گفت مایکی به خاطر گند نزدن به خانه امروز عصر تمرین نمیکنی و بقیه ناهار خبری نیست فقط و فقط تمرین مایکی=هورا.بقیه=نهراف گوش مایکیو گرفت و کشیدو کشید مایکی=اخ اخ دردم گرفت.راف ولش کرد و گفت=توف مسخره دلقک پاچه خوار.مایکی=منم دیگه.راف انچنان مایکیو هل داد که سرش خورد به میز و خون اومد و مایکیم بیهوش شدراف=نه.همه=راف چی کار کردی.همه دور مایکی جمع شدن دانی گفت...

ادامه دارد

برچسب: داستان,داستان,داستان لاکپشت های نینجا, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: دوشنبه 28 مرداد 1392 ساعت: 22:01

صفحه بندی