خرید بک لینک

درباره سایت

لاکپشت های نینجا

دوستان عزیز من خرم سلطان هستم امیدوارم از وبلاگم خوشتون بیاد نظر تبلیغاتیم ندین تاییدش نمیکنم کپیهم ممنوع راستی دوباره دارین نظرتبلیغاتی میدین من قانون نمیزارم برا وبم ولی ولی... ولش حرکی رعایت نکنه می کشمش.بچه ها وب جدید درست کردم من دیگه اینجا کار نمیکنم تو لینک ها هست ادرسش اینجاهم میزارم نیلو بلاگ قاطی کرده نمیتونم مطلب بزارم داستانام اونجا ادامه پیدا میکنه.mikey.negarfa.comنظر یادتون نره ها

امکانات وب

پربازدÛx8cد ترÛx8cÙx86 Ùx87ا

شب شد همه وسایلشنو اماده کردن استاد در حال نصیحت کردم بود که مایکی فرار کرد...

استاد= مایکل انجلو پس از برگشتن یه روز کامل باید کرم بخوری و پیتزا خبری نیست مایکی=بله استاد من نرفته بودم بیرون شما منو ندیدین.لئو=افرین استاد درست زدین به هدف.استاد=وقت رفتنه لئوناردو مایکل انجلو و الیسا را به تو میسپارم فهمیدی.لئو=بله استاد.مایکی و الیسا=استاد.

نیمه شب بود تازه به دهانه ی فاضلاب رسیده بودن که دیدن یه جواهر داره میدرخشه .مایکی=وای چه خوشگله.

ناگهان دان خون بر زمین دید و فریاد زد=وای خون خون خون .جنیفر=یه بار دیگه جیغ بزنی باهمین خنجر سوراخ سوراخت میکنم فهمیدی.دان پرید تو بغل لئو وگفت=اگه به من اسیب برسونی لئو میکشتت.ناگهان راف جلو امدو گفت=خر کی باشه.ناگهان مایکی و الیسا ان گوشه نشستند و باهم فریاد میزدند=لئو یا راف جنیفر یا...جولیا =بس کنید ما باید بفهمیم این خون مال کیه؟...

برچسب: قسمت سوم ,داستان لاکپشت های نینجا, نویسنده: خرم سلطان تاريخ: چهارشنبه 9 مرداد 1392 ساعت: 15:09

صفحه بندی