
خب میخوام یه داستان دیگه هم بنویسم اسمشم میزارم امممممممممممممممممم اها نه امممممممممممممم ای بابا چی بزارم...............................همه دوست داشته باشن............اها غرور و تعصب درباره ی راف و لاروتا باشه .حالا بفرما ادامه...
ادامه مطلب
برو ادامه...
ادامه مطلب
سلامی دوباره به خاطر سارا جون برین ادامه داستان اونجاست...
ادامه مطلب
خب سلام بچه ها خوبین خوشین سلامتین اینم داستان گلا برین نگا کنید راستی چون این قسمت رو خیلی دوست دارم براش رمز گذاشتم 5 نظر در قسمت هایی که نظر کم دارن هدیش رمزه...
ادامه مطلب
سلوم داستان تو ادامه...
ادامه مطلب
سلومی دوباره برو ادامه داستان اونجاست...
ادامه مطلب
اینقدر زیادن برو ادامه راستش خودم نمیدونم چرا اسمشو گذاشتم مایکی بسه...
ادامه مطلب
برو ادامه داستان هست...
ادامه مطلب
اینم داستان بروادامه...
ادامه مطلب
سلومی دوباره یه دقیقه نیست اپ کردم هایده و خواهراش و هستی جون جاهارو پرکردن حالا برو ادامه مشخصاتشون هست...
ادامه مطلب
برو برو من هنوز قهرم اما مهربونیم اجازه نداد در ناراحتی بمونی...
ادامه مطلب
سلام و بای ماداریم میریم مسافرت پس بای بای گفتم داستانو طولانی بزارم بخونین تموم نشه راستی یه هفته نیستما نظر بدین وگر نه بابالش لهتون میکنم راستی با بکسم میزنمت بعدم با تبر میکشمت اینم شعر برای تو=رفتم که رفتم اگه دوسنداشتی وبلاگو من ترک کردم رفتم که رفتم اه رفتم.دیگه بسه برو دیگه روت دادما برو ای خدا گلم ببین پایین یه دکمه هست روش نوشته ادامه ی مطلب سواد که دری روش کلیک کنبعد از چند ثانیه یا دقیقه میاد داستان داخلشه یاد گرفتی یا نه...
ادامه مطلب
عیدتون مبارک برین ادامه داستان اونجاست...
ادامه مطلب
گفتم تا مرور گرمون خراب نشده بزارم داستانو میدونی دیگه کجا بری ادامه ای ادامه بدو برو ای ادامه راستی میخوام زود داستانو تموم کنم چون میخوام چند تا داستان دیگه بزارم چون مدرسه ها کم کم داره شروع میشه ببخشید ولی داستان هنوز ادامه داره خیلیم داره برا همین خلاصش میکنم میرم...
ادامه مطلب
سلام گفتم گناه دارین گذاشتم ولی مردم بااین مرورگرو سرعتش برو ادامه داستانا میبینی عرق ریختم گذاشتم قدر دانی تو رو هم میبینم ببخشید میخواستم عکس بزارم ولی نمیشه خوت میدونی دیگه...
ادامه مطلب
برو ادامه برو دیگه...
ادامه مطلب
الیسا رفت و صبحانه رو اماده کرد وقتی امیلی بیدار شد و ساعت رو دید فریاد زد کی تو گوشای من چوب پنبه گذاشته سوزان گفت=لئو.بعد هم امیلی رفت و محکم زد تو دهن لئو لئو گفت= چی کار میکنی.امیلی ماسک رو از صورتش برداشت و گفت= ببین.واقعا صورتش وحشت ناک شده بود.مایکی شروع کرد به خندیدن و گفت=خانوادگی اینجوریین.سوزان محکم زد تو دهنش و گفت= من خواهرشم .بعداز صبحانه استادپرسید=شماها اینجا چی کار میکنید. سوزان گفت=ما مادر و پدرمونو از دست دادیم منم داشتم میدویدم که افتادم داخل فاضلاب.امیلی اومد جلو و گفت=انجلا میشه شب پیش تو بخوابم هر چند که جا کوچیکه.انجلا=حتما.الیسا=پس تو هم بیا تو اتاق من سوزان.سوزان=باشه.امیلی=میشه ما خواهرمون انسی و دوستاشو رو هم بیاریم.استاد=باشه.سوزان زنگ زد به خواهرش و او نا اومدن....
ادامه مطلب
اسم=مایکی عاشق=سوزان جنسیت=مرد /لاکپشت سن=۱۵ رنگ=نارنجی پررنگ خواهر موردعلاقش=الیسا برادرموردعلاقش=همه اسم=استاد عاشق=... جنسیت=مرد/موش سن=۳۵ رنگ=قهوه ای همه ی لاکپشت ها و انسانای دوست اونارو دوست داره اسم=دان &nb...
ادامه مطلب
برین ادامه...
ادامه مطلب